
از دفتر خاطرات دکتر جکيل
طبقه بندي :آبروريزي
عنوان : اندر مصائب يک سيگاري در شهر بدون دود
تاريخ : نوروز لعنتي
"...روز يکم:
در ترمينال،عيال کشيک ايستاده ، اين رانندهه رفيق پدرزن جان است و تو نخ ما. خدايا کي شرش کم مي شود؟
وارد خانه مي شويم. اهل خانه بدون خودم و عيال5 نفر که دو نفرشان خودي اند.مبارزه آغاز مي شود.
عصر در اتاق را بستيم .زير در را پوشانديم. پنکه سقفي را روشن کرديم. پنجره را باز کرديم. کله مان را چسبانديم به ميله ها .موقع زدن چخماق فندک عيال را سپرديم که سرفه فرمايد، صدا استتار شود. موقع تکاندن خاکستر بايد مراقب بود که زير پنجره جمع نشود. موقع خاموش کردن بايد با کمي آب خاموشش کنيم. اتاق سرد است اما دندمان نرم ، پنکه را نمي شود خاموش کرد.
مدرک جرم لعنتي را مي پيچيم لاي دستمال کاغذي مي چپانيم در جيب مخفي کيف. آه ...استیو مک کویین هم در فيلم پاپیون اين طوري سيگار نکشيد که ما .
روز دوم:
نهار چرب و دلچسب.پدرزن جان يک نخ تير آتش زده و در اندرون من خسته نداند چيست.
بهانه هايمان براي بيرون زدن از خانه بعد غذا سر ظهر 40 درجه ته کشيده . يک آدامس ترک سيگار مي اندازيم بالا و با غيظ چند ميلي ليتر نيکوتين را مي ريزيم در جانمان. فيدل ...فيدل ...بيا که داداشتو کشتن!
شب. برادر زن جان حال اسيدي مي دهد . مي بردمان 20 کيلومتري شهر تا در هواي آزاد يک نخ کوفت کنيم.آزادي چيز خوبي مي باشد. شاعر هم فرموده :به يکي پک که آزار کسش در پي نيست زحمتي مي کشم از مردم نادان که مپرس
روز سيم:
راهي ياد گرفته ايم بس تميز. گوشه اي از حياط است که اگر کسي از اهل خانه سر برسد فرصت رفع و رجوع فراهم است. با هماهنگي هاي لازم گاهي به کار مي ايد.
دغدغه روز: آن که از دور رد شد دايي عيال جان نبود؟
کابوس: فضاي اکسپرسيونيستي . گويا دفتر دکتر کاليگاري است. از لاي يک ستون پدرزن جان و مادرزن جان بيرون مي آيند با لباس گوژپشت نتردام و مي گويند: دخترمان را پس بده .
با فرياد "نمي دم " "نمي دم " از خواب مي پرم.
روزچهارم:
طرح يک اختراع به اسم "امنيت سيگاري"
دستگاه چيزي است شبيه گوشي موبايل يا ام پي تري پلير يا اين جور چيزها . با بندي به مچ دست شخص سيگاري متصل مي شود.
وقتي دود سيگار بلند مي شود ، دود را باقدرت در خود مي مکد طوري که بوي سيگار بلند نمي شود. خاکسترها را در هوا و پس از پايان تدخين ته سيگار را در هوا مي بلعد. عطر به لباس فرد سيگاري مي پاشد.
سنسورهاي ارزان قيمتي که جلوي در مي اندازيد باعث مي شود دستگاه از نزديک شدن بيگانه ها مطلع شده و به طور خودکار و با سرعت مافوق تصور سيگار را ببلعد و عطر بپاشد و روي موج اف ام راديو پيام را بگيرد.
طوري که هر کس وارد شود شما را در حال شنيدن محمد اصفهاني بيابد.
کاش اين دستگاه اختراع شود.
حسرت لحظه اي: صداي حضرتکم نامجو مي آيد."ما را به رندي افسانه کردند ...."
ياد سامرست مي افتم که آخر فيلم هفت با قسمت دوم جمله همينگوي موافق بود که مي گفت " ارزشش را دارد".
براي لحظاتي احساس مي کنم با همينگوي و سامرست و نامجو و همه شان موافقم. دستم مي رود سمت جيبم. اه خدايا. شيت .شيت . کدوم خري گفته ارزشش را دارد؟
روز پنجم :
يک روياي خوب : نشسته ام ،زلزله شده ، جهان ويرانه اي بيش نيست.بالاي سر اجساد گنديده ايستاده ام و سيگار مي کشم.
آدامس اربيت دارچيني مرا ياد دلداده از دست رفته ام مي اندازد. از اين تداعي متنفرم. از آدامس ، اربيت و دارچين بدم مي آيد..."